عنوان
موضوع
منبع
مؤلف
ناشر
تاریخ نشر
محل نشر
صفحه (ها)
متن
خانه‌تکانی
پیرزن پس از خوردن صبحانه، خانه‌تکانی را شروع کرد. ابتدا به حیاط رفت تا جارو و خاک‌انداز را بردارد. هوا گرم‌تر شده بود. بنابراین فهمید که عمونوروز راه افتاده است. باعجله به اتاق برگشت. فرش اتاق کوچکش را جارو کرد. سپس با یک دستمال همه‌جا را گردگیری کرد. حیاط را هم آب‌وجارو کرد. از زیرزمین خانه چندتا گلدان آورد و دور باغچه چید. آب حوض را عوض کرد و چندتا ماهی‌قرمز کوچولو در آن انداخت.
دوباره پیرزن به اتاق آمد و زیر پنجره سفره‌ای پهن کرد. سنجد و سمنو و سماق و سیر و سرکه را در سفره گذاشت. سیب سرخ درشتی هم آورد و کنار آنها گذاشت. ظرف سبزه را از پشت پنجره آورد تا هفت‌سین کامل شود. سپس آینه و شمعدان و قرآن را نیز در سفره هفت‌سین گذاشت. یک ظرف نقل معطر هم آورد تا عمونوروز چایش را با آن بخورد تخم‌مرغ درشتی را باسلیقه رنگ کرد و آن را به سفره اضافه کرد. در جایی که عمونوروز باید می‌نشست، یک پشتی گذاشت. خودش هم روبه‌روی عمونوروز می‌نشست تا هم‌دیگر را خوب ببینند بادقت به اتاق و سفره هفت‌سین نگاه کرد تا مطمئن شود
چیزی کم نباشد. خوشبختانه چیزی کم نبود. در آینه به خودش نگاهی کرد و لبخندی زد. گفت: «درست است که پیر شده‌ام، ولی هنوز هم می‌توانم همۀ کارها را خیلی زود و سریع انجام دهم.»
پیرزن آمد و سر سفره نشست. در خیال خود عمونوروز را دید. نقلی برداشت و گفت: « دیدی عمونوروز، دیدی امسال بیدار ماندم تا تو را ببینم . . .»
به معنای این واژه‌ها توجه کنید.
خانه‌تکانی: مراسم تمیز کردن خانه مخصوصاً پیش از عید نوروز
خاک‌انداز: وسیله‌ای برای برداشتن آشغال از روی زمین
گردگیری کرد: گرد و خاک روی وسایل را پاک کرد.
آب‌وجارو کرد: آب پاشید و جارو کرد، تمیز کرد.
زیرزمین: زیرطبقۀ هم‌کف که برای نگه‌داری لوازم کهنه و اضافی است.
سنجد: میوۀ درختی به همین نام که درون آن مانند آرد است و پوستی به رنگ زرد یا نارنجی دارد.
سمنو: خوردنی شیرینی که از شیرۀ جوانۀ گندم درست می‌شود.
سماق: دانه‌های گیاهی با طعم ترش و به رنگ سرخ مایل به قهوه‌ای که از ادویه‌جات است و به‌صورت پودر در غذا استفاده می‌شود.
سیر: غدۀ گیاهی خوراکی با طعم تند
سرکه: مایع خوراکی ترش که از انگور یا سیب به‌دست می‌آید.
درشت: بزرگ
سبزه: گیاه سبز کوچکی که از روییدن دانه‌هایی مانند گندم، ماش، عدس یا ارزن به‌دست می‌آید.
شمعدان: جای شمع
نقل: شیرینی سفید کوچکی که با شکر و بادام درست می‌شود
معطر: خوش‌بو
پشتی: تکیه‌گاهی که کنار دیوار گذاشته می‌شود تا هنگام نشستن روی زمین به آن تکیه دهند.
سر سفره: کنار سفره
به این پرسش‌ها پاسخ دهید.
1- پیرزن از کجا فهمید که عمونوروز راه افتاده است؟
2- پیرزن چه جاهایی را تمیز کرد؟
3- پیرزن چه چیزهایی را در سفرۀ هفت‌سین چید؟
4- پیرزن پشتی را کجا گذاشت؟
5- چرا وقتی‌که پیرزن خودش را در آینه دید، لبخند زد؟
پاسخ درست را مشخص کنید.
1- جارو و خاک‌انداز در کجا بود؟ آ) درحیاط ب) در اتاق پ) در باغچه
2- پیرزن با چه چیزی همه‌جا را گردگیری کرد؟ آ) با جارو ب) با یک دستمال پ) با خاک‌انداز
3- پیرزن گلدان‌ها را از کجا آورد؟ آ) از دور باغچه ب) از گوشۀ حیاط پ) از زیرزمین
4- پیرزن ماهی‌ها را کجا انداخت؟ آ) در اتاق ب) در حوض پ) در باغچه
5- پیرزن سفره را کجا پهن کرد؟ آ) زیر پنجره ب) وسط اتاق پ) گوشۀ اتاق
6- پیرزن ظرف سبزه را کجا گذاشته بود؟ آ) پشت پنجره ب) وسط اتاق پ) گوشۀ اتاق
7- عمونوروز چای را با چه چیزی می‌خورد؟ آ) با قند ب) با شکر پ) با نقل
8- پیرزن چه چیزی را رنگ کرد؟ آ) شمعدان را ب) ظرف نقل را پ) تخم‌مرغ را
9- عمونوروز به کجا تکیه می‌داد؟ آ) به دیوار ب) به در پ) به پشتی
10- پیرزن چه چیزی در دهانش گذاشت؟ آ) سنجد ب) نان پ) نقل
انتظار
عمونوروز در دشت قدم می‌زد. پشت سرش دشتی سرسبز و بانشاط بود؛ اما پیش رویش زمینی خشک و پرآب‌وعلف بود. هنوز بعضی جاها یخ‌های زمستانی به چشم می‌خورد. وقتی‌که عمونوروز قدم برمی‌داشت، یخ‌ها آب می‌شدند، به زمین فرو می‌رفتند و به‌جای آنها چمن سبزی از زمین می‌رویید. عمونوروز پس از طی چند قدم، دست در جیب خود می‌کرد و مشتی گل بیرون می‌آورد و به اطراف خود می‌پاشید. گاهی بر زمین دست می‌کشید و در آنجا گل‌های زنبق و سوسن و لاله می‌رویید. وقتی‌که به درختی می‌رسید، چوبش را در پای درخت فرو می‌کرد؛ آن‌وقت برگ‌های سبز خوش‌رنگ بهاری و شکوفه‌های زیبا روی شاخه‌های درخت می‌رویید. گاهی شال کمرش را باز می‌کرد، آن را یک‌بار در هوا می‌چرخاند و پروانه‌های رنگارنگ و کوچک و بزرگ از لای آن به پرواز درمی‌آمدند. عمونوروز به پشت سرش نگاه کرد. هوا گرم بود و زمین سبز. باد درمیان گل‌ها و شاخه‌های درختان می‌پیچید و آنها را می‌رقصاند. عمونوروز گفت: «بله منظرۀ بهاری زیبایی است، اما هنوز صدای بهار شنیده نمی‌شود.»
بنابراین چوبش را در زمین فرو کرد. از زیر چوب‌دستی آبی به بیرون جست و بر روی زمین جاری شد. صدای آب سکوت دشت را شکست. سپس عمونوروز عبایش را از روی دوشش برداشت و آن را در هوا چرخاند. صدها و هزارها بلبل و گنجشک و قناری و سِهره و شانه‌به‌سر از میان عبای عمونوروز پرکشیدند و به آسمان رفتند. آواز قناری‌ها با موسیقی جویبار آمیخته شد تا سکوت زمستان فراموش شود.
عمونوروز لبخندی زد و گفت: «امیدوارم پیرزن بیدار باشد و صدای بهار را بشنود.»
پیرزن لای پنجره را باز کرد. هنوز بهار به خانۀ او پا نگذاشته بود؛ اما گرمای هوا را حس می‌کرد و صدای پای عمونوروز را می‌شنید. شادمان و خندان کنار سفره منتظر ماند.
کم‌کم گرمای بهار از لای پنجره وارد اتاق شد و خودش را روی تن و بدن پیرزن انداخت. پیرزن احساس سستی و بی‌حالی کرد. ترسید خوابش ببرد. برای خودش یک استکان چای ریخت. گرمای بهار آهسته آهسته امد و روی پلک‌های پیرزن نشست. صدای بهار نیز از پنجره تو آمد و همچون لالایی به گوش پیرزن رسید. پیرزن لبخندزنان گفت: « عمونوروز، صدای پایت را می‌شنوم. چرا زودتر نمی‌آیی؟»